تبلیغات
به روزترین فروشگاه اینترنتی خرید کالا- لباس، لوازم خانه و آشپزخانه - مطالب داستان

لمس دنیایی نو


Admin Logo
themebox Logo

محصولات ویژه




تاریخ:سه شنبه 17 شهریور 1394-01:58 ب.ظ

نویسنده :admin admin

شاهزاده خوشبخت بخش4

پرستو که دل مهربانی داشت گفت: «یک شب دیگر پیش تو میمانم لابد باید عقیق راسرخ دیگری هم برای او ببرم؟»
شاهزاده گفت افسوس دیگر عقیق سرخ ندارم چشمهایم تنها دارایی بازمانده من است واز یاقوت کبود کمیابی است که هزار سال پیش از هندوستان آورده ام. یکی از آنها را در بیاور و برای او ببر آن را به گوهر فروش خواهد فروخت، هیزم خواهد خرید و نمایش نامه اش را تمام خواهد کرد.
پرستو گفت: شاهزاده عزیز نمی توانم،این کار از من ساخته نیست. و گریه کرد.
شاهزاده گفت:«پرستو، پرستو، پرستوی کوچولو، کاری را که دستور میدهم بکن».
پرستو ناگزیر یک چشم شاهزاده را با منقار کند و به سوی اتاقک دانشجو پرواز کرد . داخل شدن به اتاق کوچک بسیار آسان بود ، زیرا سقف آن سوراخی داشت . پرستو از سوراخ داخل پرید. جوان سرش را میان دستها پنهان کرده بود ، از این رو صدای بال زدن پرنده را نشنید و همین که سر برداشت یاقوت کبود زیبا را دید که در کنار بنفشه های پژمرده افتاده بود.
با صدای بلند گفت: دارند به ارزش من پی می برند . حتما این هدیه را یکی از ستایشگران بزرگ به من داده است . حالا می توانم نمایشنامه ام را تمام کنم . و بسیار خوشحال شد.
روز بعد پرستو به بندر پرواز کرد بر دکل یک کشتی بزرگ نشست و ملوانانی را تماشا کرد که صندوق های بزرگ را از انبار کشتی بالا میکشیدند . همین که صندوقی بالا می آمد فریاد میزدند: هی بجنبید.
پرستو فریادزد: من به مصر می روم. اما هیچ کس اعتنا نکرد و چون ماه بر آمدپیش شاهزاده خوشبخت برگشت. با صدای بلند گفت: آمده ام با تو خداحافظی کنم.
شاهزاده گفت: پرستو پرستو پرستوی کوچولو یک شب دیگر پیش من نمی مانی ؟ پرستو جواب داد: زمستان است برف وسرما به زودی از راه می رسد، در مصر آفتاب گرم روی نخل های سبز میتابد وسوسمارها میان گل ولای خوابیده اند و با تنبلی اطراف خود را نگاه می کنند . دوستان من در معبد بعلبک لانه می سازند و کبوتران حنایی و سفید آنها را تماشا می کنند  و بغبغوکنان با هم حرف می زنند . شاهزاده ی عزیز باید از تو جدا شوم اما هرگز فراموشت نمی کنم و بهار سال آینده دو گوهر زیبا به جای انها که بخشیده ای برایت می آورم یک عقیق سرخ ، سرخ تر از گل، ویک یاقوت کبود آبی تر از دریای بیکران.
شاهزاده ی خوشبخت گفت: دختر کبریت فروش آن پایین در میدان ایستاده است کبریتها از دستش میان گل و لای افتاده و همه از بین رفته است . اگر پول به خانه نبرد، پدرش او را میزند . دخترک به گریه افتاده است نه کفش دارد نه جوراب و سر کوچکش برهنه است. آن چشم دیگرم را بیرون بیاور و به او بده . پدرش دیگر او را نخواهد زد.
پرستو گفت: یک شب دیگر پیش تو می مانم اما نمی توانم چشمت را در بیاورم . آخر کاملا کور میشوی .
شاهزاده گفت: پرستو ، پرستو ، پرستوی کوچولو هر کاری که دستور می دهم بکن.
و این چنین بود که پرستو چشم دیگر شاهزاده را در آورد آن را به منقار گرفت و به پایین پر کشید .
شتابان از کنار دختر کبریت فروش گذشت و گوهر را کف دست او انداخت. دختر کوچک گفت: چه تکه شیشه ی زیبایی و لبخند به لب دوان دوان به خانه رفت.
آنگاه پرستو نزد شاهزاده آمد . گفت: حالا تو کور شده ای و من برای همین پیش تو خواهم ماند.
شاهزاده ی بینوا گفت: نه پرستوی کوچولو تو باید به مصر بروی.
پرستو گفت: برای همیشه پیشت میمانم .و جلو پای شاهزاده به خواب رفت.
روز بعد از بام تا شام روی شانه ی شاهزاده نشست و آنچه در سرزمین های شگفت دیده بود، برایش داستانها گفت. از لکلک های سرخ که در کناره های نیل صفهای دراز می بندند و ماهی قرمز به منقار دارند ، از ابوالهول که به دیرینگیجهان است و در بیابان به سر میبردو همه چیز میداند، از بازرگانانی که در کنار شتر هایشان آرام راه میسپرند و تسبیح هایی


نظرات() 
نوع مطلب : داستان 

تاریخ:یکشنبه 15 شهریور 1394-02:18 ب.ظ

نویسنده :admin admin

شاهزاده خوشبخت بخش 3

دختر در پاسخ او گفت: کاش لباسم برای مجلس رقص رسمی به موقع حاضر شود. داده ام گلهای ساعتی را بر آن بیندازند، اما زنان دوزنده خیلی تنبلند.
از روی رودخانه گذشت و فانوسهای آویخته بر دکل کشتی ها را دید از بالای کوی یهودیان گذشت و یهودیان پیر را دید که با هم سرگرم داد و ستد بودند و پول را در ترازوهای مسین وزن می کردند. سرانجام به خانه فقیرانه رسید و به داخل نگاه کرد. پسر در رختخوابش از آتش تب به خود میپیچید و مادر از زور خستگی به خواب رفته بود. پر پر زنان به داخل رفت  و عقیق درشت و سرخ را کنار انگشتانه زن روی میز گذاشت. آنگاه آرام گرد بستر پرواز کرد وپیشانی پسر را با بالهایش باد زد. پسر گفت : خنک شدم حتماً بهتر شده ام. و به خوابی شیرین فرو رفت.
آنگاه پرواز کننان نزد شاهزاده خوشبخت آمد و آنچه را کرده بود برایش گفت. گفت:«عجیب است! با آنکه هوا خیلی سرد است، ولی من گرمم است.»
شاهزاده گفت: « به خاطر آنست که کار خوبی کرده ای.» پرستوی کوچک آنقدر فکر کرد تا خوابش برد.
فکر کردن همیشه او را به خواب می برد.
وقتی که روز شد به رودخانه پر کشید و آبتنی کرد.استاد پرندارشناسی هنگامی که از روی پل میگذشت، گفت: « چه پدیده خارق العادهای! یک پرستو در زمستان!» و شرحی بلند بالا در این باره به روزنامه محلی نوشت.
مقاله پر از واژه هایی بود که هیچ از آن نمی فهمیدند با وجود این همه آن را بازگو میکردند.
پرستو گفت: « امشب به مصر می روم» و به این خیال دلخوش بود. از همه یادگار های ملی دیدن کرد، دیر زمانی سر منارهُ کلیسا نشست. هر جا می رفت گنجشک ها جیک جیک میکردند و به او می گفتند: « چه غریبهُ سرشناسی!» و به این ترتیب روز را با خوشی گذرانید.
وقتی که ماه بر آمد پرستو پر کشید و نزد شاهزاده خوشبخت آمد، با صدای بلند گفت : پیامی برای مصر نداری من دارم میروم.
شاهزاده گفت: « پرستو پرستو پرستوی کوچولو، یک شب دیگر پیش من نمی مانی؟»
پرستو گفت: «در مصر چشم به راه منند فردا دوستانم به آبشار دوم پرواز می کنند. اسب آبی آنجا در میان نی ها می خابد و خدای ممنون روی تخته سنگ بزرگی مینشیند. تمام شب چشم از ستاره بر نمی دارد وهمین که ستاره سحر بدمد فریادی از شادی می کشد و پس آن خاموش میماند. میان روز شیران زرد برای نوشیدن آب به کنار رودخانه می آیند چشمانشان مانند فیروزه سبز و غرششان از نعرهُ آبشار وحشتناک تر است.
شاهزاده گفت: « پرستو پرستو پرستوی کوچولو،در جای دوری از شهر مرد جوانی را میبینم که در اتاقکی بالای شیروانی روی میزی پوشیده از کاغذ خم شده و در کنارش لیوانی است که در آن دسته ای از بنفشه پژمرده است. موهایش خرمایی و پر چین و شکن و لبهایش به سرخی انار چشمهایش درشت و خمار استدارد نمایش نامه ای برای مدیر تماشاخانه مینویسد ، اما آنقدر سردش است که نای نوشتن ندارد در بخاریش خبری از آتش نیست و گرسنگی او را از پای در آورده است.»
پرستو که دل مهربانی داشت گفت:..


نظرات() 
نوع مطلب : داستان 
دنبالک ها: شاهزاده خوشبخت بخش 1  شاهزاده خوشبخت بخش 2  خرید کتاب شاهزاده خوشبخت 

تاریخ:پنجشنبه 12 شهریور 1394-09:51 ب.ظ

نویسنده :admin admin

شاهزاده خوشبخت(بخش2)

اما درست در آن دم که سرش را به زیر بال می برد یک قطره درشت آب به رویش چکید...
فریاد زد: «عجیب است! حتی یک لکه ابر در آسمان نیست، باز باران میبارد. هوای شمال اروپا هم جداً وحشتناک است . نی باران را دوست می داشت اما تنها از روی خود خواهی بود.»
آنگاه قطره ای دیگر افتاد. گفت: مجسمه ای که نتواند جلوی باران را بگیرد برای چه خوب است؟ باید بگردم ویک دودکش بخاری پیدا کنم. و تصمیم گرفت از آنجا پرواز کند. اما هنوز بال هایش را باز نکرده بود که قطره سوم افتاد سر بلند کرد و دید آه چه می دید؟
چشمان شاهزاده خوشبخت پر از اشک بودو دانه های اشک روی گونه های طلاییش فرو ریخت. چهره اش در مهتاب چنان زیبا بود که دل پرستوی کوچک به درد آمد.
گفت: تو کی هستی؟
«من شاهزاده خوشبختم»
پرستو پرسید: چرا گریه می کنی؟ تو که با اشکت مرا خیس کردی.
تندیس جواب داد: وقتی زنده بودم و قلبی مثل همه ی مردم داشتم نمیدانستم اشک چیست، چون در کاخ سان سوسی زندگی میکردم و اندوه به آنجا راه نداشت روزها با دوستان همسن وسالم در باغ بازی می کردم و شبها در تالار بزرگ مجلس رقص را میگرداندم. دور تا دور باغ دیوار بسیار بلندی بود و من اصلاً در بند آن نبودم که پشت دیوار چه می گذرد. همه چیزهای دور و برم بسیار زیبا بود درباریانم مرا شاهزاده خوشبخت می خواندند و اگر خوش گذرانی همان خوشبختی باشد، واقعاً خوشبخت بودم این گونه زندگی کردم و همین گونه مردم. حالا که مرده ام مرا در این جای بسیار بلند گذاشته اند و از این جا تمام زشتی ها بدبختی های مردم شهر را میبینم و هر چند قلب من یکپارچه از سرب است با این همه راهی بجز گریستن ندارم.
پرستو با خود گفت: چی پس او یک پارچه طلا نیست؟ با ادب تر از آن بود که یک مطلب خصوصی را بی پرده بر زبان راند.
تندیس با لحنی آهسته و آهنگین گفت: آن دور دور ها در خیابانی کوچک یک خانه فقیرانه پیداست. یکی از دریچه ها باز است و از آن دریچه زنی را میبینم که پشت میزی نشسته است . رخساره ای نزار و فرسوده و دست هایی زبر و سرخ دارد که از سوزن سوراخ سوراخ است چون کار او دوختن لباس های زنانه است و حالا دارد گلهای ساعتی را بر پیراهنی از اطلس میدوزد تا خوشگلترین ندیمه ملکه در مجلس رقص آینده دربار به تن کند. کنج اتاق پسر کوچکش بیمار در رختخواب افتاده است. تب دارد و پرتقال می خواهد. مادرش جز آب رودخانه چیزی ندارد به او بدهد، و برای همین گریه می کند. پرستو، پرستو، پرستوی کوچولو، ممکن است بی زحمت عقیق سرخ را از دسته شمشیرم در آوری و برای او ببری؟ پاهای من به پایه های ستون بند است و نمی توانم از جا تکان بخورم.
پرستو گفت: در مصر منتظرم هستند دوستانم حالا دارند بالای نیل پرواز می کننداوج می گیرند و پایین میایند و با نیلوفر های آبی بزرگ گفت و گو می کنند. به زودی به مقبره شاه بزرگ می روند تا در آنجا استراحت کنند. خود شاه هم در تابوت پر نقش و نگارش خوابیده است. او را در کتان زرد پوشانده و با ادویه گوناگون عطر آگین کرده اند. دور گردنش زنجیری از یشم سبز است و دستهایش مانند برگ های پژمرده است.
شاهزاده گفت: پرستو، پرستو، پرستوی کوچولو، ممکن است تنها یک شب پیش من بمانی و پیک من بشوی؟ پسرک بسیار تشنه است و مادرش خیلی غمگین است.
 پرستو جواب داد: گمان نمی کنم اصولاً از پسر بچه ها خوشم بیاید. پارسال تابستان وقتی که روی رودخانه لانه کرده بودم دو بچه بی تربیت آسیابان ، همیشه به من سنگ می انداختند. ولی هرگز به من نمی خورد  آخر پرواز ما پرستوها خیلی بیش از اینها خوب است تازه من از خانواده ای هستم که به چابکی مشهور است ، ولی به هر حال این کارها نشانه بی احترامی بود.
اما شاهزاده خوشبخت، چنان غمگین شد که دل پرستوی کوچک سوخت. گفت: هوای این جا خیلی سرد است، اما باشد ، تنها یک شب پیش تو میمانم و قاصد تو می شوم.
شاهزاده گفت: متشکرم پرستوی کوچولو.
بنابراین پرستو عقیق سرخ و درشت را از شمشیر شاهزاده کند، به نوک گرفت و بر فراز بامهای شهر به پرواز در آمد. از کنار برج کلیسای جامع که پیکره ی فرشتگان را از مرمر سفید تراشیده و در آنجا نهاده بودند، گذشت. از کاخ گذشت و نوای رقص را شنید.
دختری زیبا با دوستدار خویش به مهتابی آمد. دوستدارش به او گفت: ستاره ها چه دل فریبند و نیروی عشق دلفریبتر.
دختر در پاسخ او گفت: ...

منتظر ادامه داستان باشید!

برگرفته از کتاب شاهزاده خوشبخت و داستان های دیگر اثر اسکار وایلد

ترجمه محمد ابراهیم اقلیدی



نظرات() 
نوع مطلب : داستان 
دنبالک ها: شاهزاده خوشبخت بخش 1 

تاریخ:پنجشنبه 12 شهریور 1394-08:16 ب.ظ

نویسنده :admin admin

شاهزاده خوشبخت(بخش1)

با سلام، در این بخش قصد داریم داستانهای برگزیده ای از نویسنده مشهور اسکار وایلد در چند بخش قرار دهیم امیدواریم شما خوانندگان عزیز خوشتان بیاید. در ضمن بخش های ادامه داستان در زمان کوتاه بر روی وبلاگ قرار خواهد گرفت.

                   شاهزاده خوشبخت

تندیس شاهزاده خوشبخت بر فراز شهر روی ستونی بلند قرار داشت . سر تا پایش را با ورق های نازک طلای ناب زر اندود کرده بودند، چشمانش دو یاقوت کبود تابناک بود و عقیقی سرخ و درشت بر دسته شمشیرش می درخشید.
به راستی او را بسیار می ستودند. یک عضو انجمن شهر که می خواست به داشتن ذوق هنری آوازه ای بهم بزند، گفت: مانند باد نما زیباست، اما از ترس آنکه مردم او رابی کفایت بپندارند که واقعاً نبود به گفته اش افزود: اما نه آنچنان سود مند.
مادری کاردان از پسر کوچولویش که برای ماه بی تابی می کرد، پرسید: چرا از شاهزاده خوشبخت یاد نمی گیری؟ شاهزاده خوشبخت هرگز برای چیزی گریه و زاری نمی کند. مردی نومید همچنان که به تندیس زیبا چشم دوخته بود، زیر لب گفت: خوشحالم که در این دنیا آدم واقعاً خوشبخت هم پیدا می شود.
کودکان پرورشگاه ، هنگامی که با شنل های مخملی روشن و پیشبند های سفید پاکیزه از کلیسای جامع بیرون می آمدند، گفتند: عین فرشته است. آموزگار ریاضی گفت: از کجا فهمیدید؟ شما که فرشته ندیده اید؟
کودکان در پاسخ گفتند: به! چرا، دیده ایم، در خواب هایمان؛ و آموزگار ریاضی رو در هم کشید تندی کرد چون با خواب دیدن بچه ها موافق نبود.
یک شب پرستویی کوچک در آسمان شهر به پرواز در آمد. یارانش شش هفته پیش از آن به مصر رفته بودند و او جا مانده بود، چون دل باخته ی زیبا ترین نی شده بود. در آغاز بهار هنگامی که در پی پروانه ای بزرگ و زرد روی رودخانه می پرید، نی را دید و چنان شیفته باریکش شد که ایستاد تا با او گفت وگو کند.
پرستو که دوست داشت یک باره حرف دلش را بزند گفت: میتوانم دوستت داشته باشم؟ و نی تعظیم کوتاهی کرد. از آن به بعد پرستو پرواز کنان دور او میگشت و بالهای خود را بر آب می سایید و موجهای نقره گون می ساخت. این اظهار عشق و خواستگاریش بود، و بود و بود تا سراسر تابستان.
پرستوهای جهان چهچهه زنان گفتند: چه خاطرخواهی بیهوده ای! یار او آه در بساط نداردو تا بخواهی کس و کار دارد. و به راستی رودخانه پر از نی بود. آنگاه با رسیدن پاییز، پرستوها همه پر زدند ورفتند. با رفتن آنها خود را تنها یافت، کم کم از یار نازنینش خسته شد و گفت: اصلا حرف نمی زند و میترسم هوسباز باشد وگرنه چرا دائم با نسیم نجوا دارد. ونا گفته پیداست که وقتی نسیم می وزید نی نازنین ترین تعظیم ها را می کرد. پرستو در دنباله سخنانش گفت: این درست که اوپایبند خانه و کاشانه است اما من دوستدار سفرم و همسرم هم ناچار باید دوستدار سفر باشد.
سرانجام به او گفت: با من می آیی؟ اما نی سرش را به علامت نه بالا برد. چرا که او سخت دلبسته خانه و کاشانه بود. پرستو گفت: خب مرا به بازی گرفتی. من به طرف اهرام می روم. خدا نگهدار. و پر کشید و رفت.
تمام روز در پرواز بود و شب به شهر رسید.
با خود گفت: کجا لانه کنم؟ خدا کند شهر آماده پذیرائیم باشد. آنگاه تندیس را را بر پایه بلندش دید. با صدای بلند گفت: آنجا لانه می کنم جای خوبی است با یک عالم هوای هوای تازه.
بنابراین درست میان میان پاهای شاهزاده بر زمین نشست.همچنان که به دوروبر خود نگاه می کرد و آماده خوابیدن بود به نرمی گفت: حالا یک خوابگاه طلایی دارم. اما درست در آن دم که سرش را به زیر بال میبرد یک قطره درشت آب به رویش چکید...

منتظر ادامه داستان باشید!

برگرفته از کتاب شاهزاده خوشبخت و داستان های دیگر اثر اسکار وایلد

ترجمه محمد ابراهیم اقلیدی



نظرات() 
نوع مطلب : داستان 
دنبالک ها: شاهزاده خوشبخت بخش2  شاهزاده خوشبخت بخش3 



تبادل لینک هوشمند
[Link_Auto_Form]