لمس دنیایی نو


Admin Logo
themebox Logo

محصولات ویژه




تاریخ:شنبه 21 شهریور 1394-03:02 ق.ظ

نویسنده :admin admin

جملات زیبا و پند آموز

ما باید در خصوص مطلب خوب و آموزنده ای که می خوانیم خوب فکر کنیم آن را بفهمیم و سپس آنرا به بخش جدایی ناپذیر زندگی روزمره خود تبدیل کنیم.(مهاتما گاندی)

زندگی بیش از آنکه خوشی داشته باشد سردرگمی و ناراحتی دارد.

خدا زندگی را برای امتحان ساخته پس انتظار راحتی را از ذهنتان پاک کنید.

گذران عمر یک چیز را به ما یاد می دهد: ارزش آن چیزی که برایش بهای عمری را دادیم کمتر از ثانیه ای بود.

عاقبت نیک اندیشان نیک زیستن است.

کاشف آمریکا آمریکایی نبود!

ناز زن را کشیدن، طعم شکست چشیدن.

آرواد وار ائو ییغار آرواد وار ائو ییخار(ضرب المثل ترکی<آذربایجان>) زنی هست خانه جمع میکند،زنی هست خانه ویران می کند.

دوست معتمد خوش اعتباری می آورد.

درخت سوخته هم مصرف دارد زغال است.

آغاج یوک گتیردیخ جان باشین تیکر آشاغی.(ضرب المثل ترکی<آذربایجان>) بار درخت هر چه بیشتر می شود سرش را بیشر به زمین می اندازد(تواضع

هر جایی که او بود بهشت آنجا بود(مارک توآین< در ستایش همسرش >)

ارزش نهایی یک فرد در جایی که او در زمان راحتی و آرامش ایستاده؛ ممکن نیست، بلکه در جایی که او در زمان مبارزه و مشکلات ایستاده ممکن است(اترکینگ آزادی خواه آمریکایی)

لبخند و اخم هر دو مسری اند.

آنهایی که با نشستن بر پشت ببر به شکلی احمقانه به دنبال کسب قدرت هستند چیزی جز نابودی برای ایشان قابل تصور نیست(جان اف کندی)

آرام باشید حتی زمانی که زن شما فریاد میزند! (باترا)

قدرت تفکر انسان را از حیوان متمایز می کند(دکارت)

سلامتی بزرگ ترین نعمت هاست.


نظرات() 
نوع مطلب : سخنان پند آموز 

تاریخ:پنجشنبه 19 شهریور 1394-08:11 ب.ظ

نویسنده :admin admin

جملات زیبا و پند آموز

جملات زیر رو از کتاب اندیشه های مدیریت برداشتم خیلی به درد بخورند:
بسیاری از اوقات صراحت و قاطعیت می تواند بسیاری از مشکلات و دردها را برطرف کند.
با حمایت بیش از اندازه از فرزندتان ، احتمالا جلوی دید او را خواهید گرفت.
اشتباهات خود را با خوشرویی قبول کنید.
از اردک یاد بگیرید آرام و خونسرد باشید ولی پا بزنید و پیش بروید.
به مشکلات گرسنگی بدهید به فرصت ها غذا.
موفقیت مقصد نیست بلکه یک سفر است.
خوشحالی و خوش رویی خود یک دارایی محسوب میشود.
قلم قوی تر از شمشیر است.
بهترین راه برای تحقق آرزوهایتان بلند شدن است.
اگر بخواهید همه کاره شوید هیچ کاره خواهید شد.
اگر خوشبختی را برای یک روز میخواهید به پیک نیک بروید.
اگر خوشبختی را برای یک هفته می خواهید به تعطیلات بروید.
اگر خوشبختی را برای یک ماه می خواهید ازدواج کنید.
اگر خوشبختی را برای یک سال می خواهید ثروت به ارث ببرید.
اگر خوشبختی را برای یک عمر میخواهید یاد بگیرید کاری را که انجام می دهید دوست داشته باشید.
آن کاری را فکر میکنید درست است انجام دهید و درست بودن آن را باور داشته باشید.
طوری رفتار کنید که نشان دهد نتوانستن برایتان غیر ممکن است.
کار کردن این سه شر را دور میکند : تنبلی ، پلیدی و فقر.(والتر)
 با یک نگاه و بدون نیاز به کلمات ، بی گناهی و معصومیت مشخص می شود.(ویلیام شکسپیر)


نظرات() 
نوع مطلب : سخنان پند آموز 

تاریخ:پنجشنبه 19 شهریور 1394-06:53 ق.ظ

نویسنده :admin admin

کد اضافه کردن پیوند در وبلاگ

 اگه بخواین یک لیست مانند پیوند ها به وبلاگتون اضافه کنین از این کد استفاده کنید.
این کد یک نوار متحرک که حاوی لینک دوستان شماست براتون درست میکنه.
اول کد سه تا آدرس رو گذاشتم بقیه آدرس ها رو جاشونو خالی کردم ، بعد از دستور href آدس سایت یا وبلاگ مورد نظر رو بذارین
بعد از آدرس هم متنی که قراره نمایش داده بشه رو بنویسین
در ابتدای کد میتونین ابعاد ابزار رو مشخص کنین که با 100 ارتفاع و با 175 عرض ابزار تعیین شده که به نظر من خوبه.
امید وارم دوست داشته باشین.





<span lang="en-us">
<marquee onmouseover="this.stop()" onmouseout="this.start()" direction="up" scrolldelay="2" height="100" scrollamount="1" width="175"><DIV align=center>
<BR>
<div id=banner3><a target="_blank" href="http://saniaz.com/index.aspx?ID_UserPresenter=13683">آگهی نامه و نیازمندیهای سانیاز</a><br></div><div id=banner3><a target="_blank" href="http://niazkav.com/index.aspx?ID_UserPresenter=45222/">آگهی نامه و نیازمندیهای نیاز کاو</a><br></div><div id=banner3><a target="_blank" href="http://payeganltd.com/RegSubReseller.aspx?s=62244">عضویت در بازاریابی پایگان</a><br></div><div id=banner3><a target="_blank" href="    ">      </a><br></div><div id=banner3><a target="_blank" href="     ">    </a><br></div><div id=banner3><a target="_blank" href="    ">     </a><br></div><div id=banner3><a target="_blank" href="        ">    </a><br></div><div id=banner3><a target="_blank" href="    ">    </a><br></div><div id=banner3><a target="_blank" href="    ">    </a><br></div><div id=banner3><a target="_blank" href="    ">    </a><br></div><div id=banner3><a target="_blank" href="    ">    </a><br></div><div id=banner3><a target="_blank" href="    ">    </a><br></div><div id=banner3><a target="_blank" href="    ">    </a><br></div><div id=banner3><a target="_blank" href="    ">    </a><br></div><div id=banner3><a target="_blank" href="    ">    </a><br></div><div id=banner3><a target="_blank" href="    ">    </a><br></div><div id=banner3><a target="_blank" href="    ">    </a><br></div><div id=banner3><a target="_blank" href="    ">    </a><br></div><div id=banner3><a target="_blank" href="    ">    </a><br></div><div id=banner3><a target="_blank" href="    ">     </a><br></div><div id=banner3><a target="_blank" href="    ">    </a><br></div><br /><a target="_blank" href="    ">    </a></div>
<BR>
</a></marquee></span>






نظرات() 
نوع مطلب : آموزشی 

تاریخ:سه شنبه 17 شهریور 1394-01:58 ب.ظ

نویسنده :admin admin

شاهزاده خوشبخت بخش4

پرستو که دل مهربانی داشت گفت: «یک شب دیگر پیش تو میمانم لابد باید عقیق راسرخ دیگری هم برای او ببرم؟»
شاهزاده گفت افسوس دیگر عقیق سرخ ندارم چشمهایم تنها دارایی بازمانده من است واز یاقوت کبود کمیابی است که هزار سال پیش از هندوستان آورده ام. یکی از آنها را در بیاور و برای او ببر آن را به گوهر فروش خواهد فروخت، هیزم خواهد خرید و نمایش نامه اش را تمام خواهد کرد.
پرستو گفت: شاهزاده عزیز نمی توانم،این کار از من ساخته نیست. و گریه کرد.
شاهزاده گفت:«پرستو، پرستو، پرستوی کوچولو، کاری را که دستور میدهم بکن».
پرستو ناگزیر یک چشم شاهزاده را با منقار کند و به سوی اتاقک دانشجو پرواز کرد . داخل شدن به اتاق کوچک بسیار آسان بود ، زیرا سقف آن سوراخی داشت . پرستو از سوراخ داخل پرید. جوان سرش را میان دستها پنهان کرده بود ، از این رو صدای بال زدن پرنده را نشنید و همین که سر برداشت یاقوت کبود زیبا را دید که در کنار بنفشه های پژمرده افتاده بود.
با صدای بلند گفت: دارند به ارزش من پی می برند . حتما این هدیه را یکی از ستایشگران بزرگ به من داده است . حالا می توانم نمایشنامه ام را تمام کنم . و بسیار خوشحال شد.
روز بعد پرستو به بندر پرواز کرد بر دکل یک کشتی بزرگ نشست و ملوانانی را تماشا کرد که صندوق های بزرگ را از انبار کشتی بالا میکشیدند . همین که صندوقی بالا می آمد فریاد میزدند: هی بجنبید.
پرستو فریادزد: من به مصر می روم. اما هیچ کس اعتنا نکرد و چون ماه بر آمدپیش شاهزاده خوشبخت برگشت. با صدای بلند گفت: آمده ام با تو خداحافظی کنم.
شاهزاده گفت: پرستو پرستو پرستوی کوچولو یک شب دیگر پیش من نمی مانی ؟ پرستو جواب داد: زمستان است برف وسرما به زودی از راه می رسد، در مصر آفتاب گرم روی نخل های سبز میتابد وسوسمارها میان گل ولای خوابیده اند و با تنبلی اطراف خود را نگاه می کنند . دوستان من در معبد بعلبک لانه می سازند و کبوتران حنایی و سفید آنها را تماشا می کنند  و بغبغوکنان با هم حرف می زنند . شاهزاده ی عزیز باید از تو جدا شوم اما هرگز فراموشت نمی کنم و بهار سال آینده دو گوهر زیبا به جای انها که بخشیده ای برایت می آورم یک عقیق سرخ ، سرخ تر از گل، ویک یاقوت کبود آبی تر از دریای بیکران.
شاهزاده ی خوشبخت گفت: دختر کبریت فروش آن پایین در میدان ایستاده است کبریتها از دستش میان گل و لای افتاده و همه از بین رفته است . اگر پول به خانه نبرد، پدرش او را میزند . دخترک به گریه افتاده است نه کفش دارد نه جوراب و سر کوچکش برهنه است. آن چشم دیگرم را بیرون بیاور و به او بده . پدرش دیگر او را نخواهد زد.
پرستو گفت: یک شب دیگر پیش تو می مانم اما نمی توانم چشمت را در بیاورم . آخر کاملا کور میشوی .
شاهزاده گفت: پرستو ، پرستو ، پرستوی کوچولو هر کاری که دستور می دهم بکن.
و این چنین بود که پرستو چشم دیگر شاهزاده را در آورد آن را به منقار گرفت و به پایین پر کشید .
شتابان از کنار دختر کبریت فروش گذشت و گوهر را کف دست او انداخت. دختر کوچک گفت: چه تکه شیشه ی زیبایی و لبخند به لب دوان دوان به خانه رفت.
آنگاه پرستو نزد شاهزاده آمد . گفت: حالا تو کور شده ای و من برای همین پیش تو خواهم ماند.
شاهزاده ی بینوا گفت: نه پرستوی کوچولو تو باید به مصر بروی.
پرستو گفت: برای همیشه پیشت میمانم .و جلو پای شاهزاده به خواب رفت.
روز بعد از بام تا شام روی شانه ی شاهزاده نشست و آنچه در سرزمین های شگفت دیده بود، برایش داستانها گفت. از لکلک های سرخ که در کناره های نیل صفهای دراز می بندند و ماهی قرمز به منقار دارند ، از ابوالهول که به دیرینگیجهان است و در بیابان به سر میبردو همه چیز میداند، از بازرگانانی که در کنار شتر هایشان آرام راه میسپرند و تسبیح هایی


نظرات() 
نوع مطلب : داستان 

تاریخ:یکشنبه 15 شهریور 1394-02:18 ب.ظ

نویسنده :admin admin

شاهزاده خوشبخت بخش 3

دختر در پاسخ او گفت: کاش لباسم برای مجلس رقص رسمی به موقع حاضر شود. داده ام گلهای ساعتی را بر آن بیندازند، اما زنان دوزنده خیلی تنبلند.
از روی رودخانه گذشت و فانوسهای آویخته بر دکل کشتی ها را دید از بالای کوی یهودیان گذشت و یهودیان پیر را دید که با هم سرگرم داد و ستد بودند و پول را در ترازوهای مسین وزن می کردند. سرانجام به خانه فقیرانه رسید و به داخل نگاه کرد. پسر در رختخوابش از آتش تب به خود میپیچید و مادر از زور خستگی به خواب رفته بود. پر پر زنان به داخل رفت  و عقیق درشت و سرخ را کنار انگشتانه زن روی میز گذاشت. آنگاه آرام گرد بستر پرواز کرد وپیشانی پسر را با بالهایش باد زد. پسر گفت : خنک شدم حتماً بهتر شده ام. و به خوابی شیرین فرو رفت.
آنگاه پرواز کننان نزد شاهزاده خوشبخت آمد و آنچه را کرده بود برایش گفت. گفت:«عجیب است! با آنکه هوا خیلی سرد است، ولی من گرمم است.»
شاهزاده گفت: « به خاطر آنست که کار خوبی کرده ای.» پرستوی کوچک آنقدر فکر کرد تا خوابش برد.
فکر کردن همیشه او را به خواب می برد.
وقتی که روز شد به رودخانه پر کشید و آبتنی کرد.استاد پرندارشناسی هنگامی که از روی پل میگذشت، گفت: « چه پدیده خارق العادهای! یک پرستو در زمستان!» و شرحی بلند بالا در این باره به روزنامه محلی نوشت.
مقاله پر از واژه هایی بود که هیچ از آن نمی فهمیدند با وجود این همه آن را بازگو میکردند.
پرستو گفت: « امشب به مصر می روم» و به این خیال دلخوش بود. از همه یادگار های ملی دیدن کرد، دیر زمانی سر منارهُ کلیسا نشست. هر جا می رفت گنجشک ها جیک جیک میکردند و به او می گفتند: « چه غریبهُ سرشناسی!» و به این ترتیب روز را با خوشی گذرانید.
وقتی که ماه بر آمد پرستو پر کشید و نزد شاهزاده خوشبخت آمد، با صدای بلند گفت : پیامی برای مصر نداری من دارم میروم.
شاهزاده گفت: « پرستو پرستو پرستوی کوچولو، یک شب دیگر پیش من نمی مانی؟»
پرستو گفت: «در مصر چشم به راه منند فردا دوستانم به آبشار دوم پرواز می کنند. اسب آبی آنجا در میان نی ها می خابد و خدای ممنون روی تخته سنگ بزرگی مینشیند. تمام شب چشم از ستاره بر نمی دارد وهمین که ستاره سحر بدمد فریادی از شادی می کشد و پس آن خاموش میماند. میان روز شیران زرد برای نوشیدن آب به کنار رودخانه می آیند چشمانشان مانند فیروزه سبز و غرششان از نعرهُ آبشار وحشتناک تر است.
شاهزاده گفت: « پرستو پرستو پرستوی کوچولو،در جای دوری از شهر مرد جوانی را میبینم که در اتاقکی بالای شیروانی روی میزی پوشیده از کاغذ خم شده و در کنارش لیوانی است که در آن دسته ای از بنفشه پژمرده است. موهایش خرمایی و پر چین و شکن و لبهایش به سرخی انار چشمهایش درشت و خمار استدارد نمایش نامه ای برای مدیر تماشاخانه مینویسد ، اما آنقدر سردش است که نای نوشتن ندارد در بخاریش خبری از آتش نیست و گرسنگی او را از پای در آورده است.»
پرستو که دل مهربانی داشت گفت:..


نظرات() 
نوع مطلب : داستان 
دنبالک ها: شاهزاده خوشبخت بخش 1  شاهزاده خوشبخت بخش 2  خرید کتاب شاهزاده خوشبخت 



تبادل لینک هوشمند
[Link_Auto_Form]