لمس دنیایی نو


Admin Logo
themebox Logo

محصولات ویژه




تاریخ:یکشنبه 15 شهریور 1394-01:18 ب.ظ

نویسنده :admin admin

شاهزاده خوشبخت بخش 3

دختر در پاسخ او گفت: کاش لباسم برای مجلس رقص رسمی به موقع حاضر شود. داده ام گلهای ساعتی را بر آن بیندازند، اما زنان دوزنده خیلی تنبلند.
از روی رودخانه گذشت و فانوسهای آویخته بر دکل کشتی ها را دید از بالای کوی یهودیان گذشت و یهودیان پیر را دید که با هم سرگرم داد و ستد بودند و پول را در ترازوهای مسین وزن می کردند. سرانجام به خانه فقیرانه رسید و به داخل نگاه کرد. پسر در رختخوابش از آتش تب به خود میپیچید و مادر از زور خستگی به خواب رفته بود. پر پر زنان به داخل رفت  و عقیق درشت و سرخ را کنار انگشتانه زن روی میز گذاشت. آنگاه آرام گرد بستر پرواز کرد وپیشانی پسر را با بالهایش باد زد. پسر گفت : خنک شدم حتماً بهتر شده ام. و به خوابی شیرین فرو رفت.
آنگاه پرواز کننان نزد شاهزاده خوشبخت آمد و آنچه را کرده بود برایش گفت. گفت:«عجیب است! با آنکه هوا خیلی سرد است، ولی من گرمم است.»
شاهزاده گفت: « به خاطر آنست که کار خوبی کرده ای.» پرستوی کوچک آنقدر فکر کرد تا خوابش برد.
فکر کردن همیشه او را به خواب می برد.
وقتی که روز شد به رودخانه پر کشید و آبتنی کرد.استاد پرندارشناسی هنگامی که از روی پل میگذشت، گفت: « چه پدیده خارق العادهای! یک پرستو در زمستان!» و شرحی بلند بالا در این باره به روزنامه محلی نوشت.
مقاله پر از واژه هایی بود که هیچ از آن نمی فهمیدند با وجود این همه آن را بازگو میکردند.
پرستو گفت: « امشب به مصر می روم» و به این خیال دلخوش بود. از همه یادگار های ملی دیدن کرد، دیر زمانی سر منارهُ کلیسا نشست. هر جا می رفت گنجشک ها جیک جیک میکردند و به او می گفتند: « چه غریبهُ سرشناسی!» و به این ترتیب روز را با خوشی گذرانید.
وقتی که ماه بر آمد پرستو پر کشید و نزد شاهزاده خوشبخت آمد، با صدای بلند گفت : پیامی برای مصر نداری من دارم میروم.
شاهزاده گفت: « پرستو پرستو پرستوی کوچولو، یک شب دیگر پیش من نمی مانی؟»
پرستو گفت: «در مصر چشم به راه منند فردا دوستانم به آبشار دوم پرواز می کنند. اسب آبی آنجا در میان نی ها می خابد و خدای ممنون روی تخته سنگ بزرگی مینشیند. تمام شب چشم از ستاره بر نمی دارد وهمین که ستاره سحر بدمد فریادی از شادی می کشد و پس آن خاموش میماند. میان روز شیران زرد برای نوشیدن آب به کنار رودخانه می آیند چشمانشان مانند فیروزه سبز و غرششان از نعرهُ آبشار وحشتناک تر است.
شاهزاده گفت: « پرستو پرستو پرستوی کوچولو،در جای دوری از شهر مرد جوانی را میبینم که در اتاقکی بالای شیروانی روی میزی پوشیده از کاغذ خم شده و در کنارش لیوانی است که در آن دسته ای از بنفشه پژمرده است. موهایش خرمایی و پر چین و شکن و لبهایش به سرخی انار چشمهایش درشت و خمار استدارد نمایش نامه ای برای مدیر تماشاخانه مینویسد ، اما آنقدر سردش است که نای نوشتن ندارد در بخاریش خبری از آتش نیست و گرسنگی او را از پای در آورده است.»
پرستو که دل مهربانی داشت گفت:..


نظرات() 
نوع مطلب : داستان 
دنبالک ها: شاهزاده خوشبخت بخش 1  شاهزاده خوشبخت بخش 2  خرید کتاب شاهزاده خوشبخت 
foot pain
پنجشنبه 15 تیر 1396 05:22 ب.ظ
Loving the information on this internet site, you have done great job on the content.
b complex for foot pain
جمعه 9 تیر 1396 11:51 ب.ظ
For the reason that the admin of this web page is working, no doubt very
shortly it will be famous, due to its feature contents.
http://rossanamclaine.wordpress.com/2015/07/01/hammer-toe-caused-by-inflammation-of-a-joint
چهارشنبه 3 خرداد 1396 06:44 ب.ظ
Wow that was unusual. I just wrote an extremely long comment but after I clicked
submit my comment didn't show up. Grrrr... well I'm not writing all that over
again. Anyhow, just wanted to say great blog!
manicure
شنبه 19 فروردین 1396 10:18 ب.ظ
I do not even know how I ended up here, but I thought
this post was good. I don't know who you are but definitely you are going to
a famous blogger if you aren't already ;) Cheers!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر



تبادل لینک هوشمند
[Link_Auto_Form]