لمس دنیایی نو


Admin Logo
themebox Logo

محصولات ویژه




تاریخ:پنجشنبه 12 شهریور 1394-07:16 ب.ظ

نویسنده :admin admin

شاهزاده خوشبخت(بخش1)

با سلام، در این بخش قصد داریم داستانهای برگزیده ای از نویسنده مشهور اسکار وایلد در چند بخش قرار دهیم امیدواریم شما خوانندگان عزیز خوشتان بیاید. در ضمن بخش های ادامه داستان در زمان کوتاه بر روی وبلاگ قرار خواهد گرفت.

                   شاهزاده خوشبخت

تندیس شاهزاده خوشبخت بر فراز شهر روی ستونی بلند قرار داشت . سر تا پایش را با ورق های نازک طلای ناب زر اندود کرده بودند، چشمانش دو یاقوت کبود تابناک بود و عقیقی سرخ و درشت بر دسته شمشیرش می درخشید.
به راستی او را بسیار می ستودند. یک عضو انجمن شهر که می خواست به داشتن ذوق هنری آوازه ای بهم بزند، گفت: مانند باد نما زیباست، اما از ترس آنکه مردم او رابی کفایت بپندارند که واقعاً نبود به گفته اش افزود: اما نه آنچنان سود مند.
مادری کاردان از پسر کوچولویش که برای ماه بی تابی می کرد، پرسید: چرا از شاهزاده خوشبخت یاد نمی گیری؟ شاهزاده خوشبخت هرگز برای چیزی گریه و زاری نمی کند. مردی نومید همچنان که به تندیس زیبا چشم دوخته بود، زیر لب گفت: خوشحالم که در این دنیا آدم واقعاً خوشبخت هم پیدا می شود.
کودکان پرورشگاه ، هنگامی که با شنل های مخملی روشن و پیشبند های سفید پاکیزه از کلیسای جامع بیرون می آمدند، گفتند: عین فرشته است. آموزگار ریاضی گفت: از کجا فهمیدید؟ شما که فرشته ندیده اید؟
کودکان در پاسخ گفتند: به! چرا، دیده ایم، در خواب هایمان؛ و آموزگار ریاضی رو در هم کشید تندی کرد چون با خواب دیدن بچه ها موافق نبود.
یک شب پرستویی کوچک در آسمان شهر به پرواز در آمد. یارانش شش هفته پیش از آن به مصر رفته بودند و او جا مانده بود، چون دل باخته ی زیبا ترین نی شده بود. در آغاز بهار هنگامی که در پی پروانه ای بزرگ و زرد روی رودخانه می پرید، نی را دید و چنان شیفته باریکش شد که ایستاد تا با او گفت وگو کند.
پرستو که دوست داشت یک باره حرف دلش را بزند گفت: میتوانم دوستت داشته باشم؟ و نی تعظیم کوتاهی کرد. از آن به بعد پرستو پرواز کنان دور او میگشت و بالهای خود را بر آب می سایید و موجهای نقره گون می ساخت. این اظهار عشق و خواستگاریش بود، و بود و بود تا سراسر تابستان.
پرستوهای جهان چهچهه زنان گفتند: چه خاطرخواهی بیهوده ای! یار او آه در بساط نداردو تا بخواهی کس و کار دارد. و به راستی رودخانه پر از نی بود. آنگاه با رسیدن پاییز، پرستوها همه پر زدند ورفتند. با رفتن آنها خود را تنها یافت، کم کم از یار نازنینش خسته شد و گفت: اصلا حرف نمی زند و میترسم هوسباز باشد وگرنه چرا دائم با نسیم نجوا دارد. ونا گفته پیداست که وقتی نسیم می وزید نی نازنین ترین تعظیم ها را می کرد. پرستو در دنباله سخنانش گفت: این درست که اوپایبند خانه و کاشانه است اما من دوستدار سفرم و همسرم هم ناچار باید دوستدار سفر باشد.
سرانجام به او گفت: با من می آیی؟ اما نی سرش را به علامت نه بالا برد. چرا که او سخت دلبسته خانه و کاشانه بود. پرستو گفت: خب مرا به بازی گرفتی. من به طرف اهرام می روم. خدا نگهدار. و پر کشید و رفت.
تمام روز در پرواز بود و شب به شهر رسید.
با خود گفت: کجا لانه کنم؟ خدا کند شهر آماده پذیرائیم باشد. آنگاه تندیس را را بر پایه بلندش دید. با صدای بلند گفت: آنجا لانه می کنم جای خوبی است با یک عالم هوای هوای تازه.
بنابراین درست میان میان پاهای شاهزاده بر زمین نشست.همچنان که به دوروبر خود نگاه می کرد و آماده خوابیدن بود به نرمی گفت: حالا یک خوابگاه طلایی دارم. اما درست در آن دم که سرش را به زیر بال میبرد یک قطره درشت آب به رویش چکید...

منتظر ادامه داستان باشید!

برگرفته از کتاب شاهزاده خوشبخت و داستان های دیگر اثر اسکار وایلد

ترجمه محمد ابراهیم اقلیدی



نظرات() 
نوع مطلب : داستان 
دنبالک ها: شاهزاده خوشبخت بخش2  شاهزاده خوشبخت بخش3 



تبادل لینک هوشمند
[Link_Auto_Form]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic